|
|
|
|
|
«تا کی عمرت به خود پرستی گذرد؟ یا در پی نیستی و هستی گذرد؟ می خور، که چنین عمر که مرگ از پی اوست آن به که به خواب، یا به مستی گذرد.» خیام بخش اول: کافی است به خودمان و به اطرافیانمان نگاه کنیم تا مفهوم خودپرستی رادریابیم. کردار ما تجسم خودپرستی است! توی خانه ات، توی اتاق نشستهای داری کتاب میخوانی یا تلویزیون تماشا میکنی، کسی میآید و انتظار دارد کتاب را کنار بگذاری، صدای تلویزیون را قطع کنی و به خواستههایش توجه کنی مثلاً بروی چای دم کنی یا آب بیاوری و یا نه اصلاً فقط بی کار بنشینی. این خودپرستی نیست؟ حالا جای شخصیتها را عوض کن! او دارد روزنامه میخواند یا تلویزیون تماشا میکند اما تو حق نداری برای کار مهمی صدایش بزنی حق نداری حتا کنارش بنشینی مبادا تمرکز ش به هم بریزد؛ سرت آن قدر درد میکند که نفس کشیدن برایت سخت میشود و تو حق نداری ناله کنی و یا حتا یک آسپرین بخواهی! خب این خودپرستی نیست؟ شاید هم خودخواهی و یا هر اسم دیگری! اینها نمونهی کوچکی است؛ مشاجرات خانگی، اداری، خیابانی، کاری، دانشگاهی همه و همه ناشی از خودپرستی آدم هاست .اصلاً جهان ما جهان خودپرستیهاست که در شکلهای مختلف تجلی میکند. حسادتها، کینهها، خشمها و غرضها ناشی از این خودپرستی است! فقط کافی است در رفتار خودمان، همسر، مادر، پدر، فرزند و دوستان دقیق شویم، نمونههای زیادی دیده میشود. اصلاً بسیار دیده شده که مهمترین تصمیمها بربنیان خودپرستی آدمها گرفته شده است. اگر یک بار، فقط یک بار این حق را به خودمان بدهیم که لحظهای به خودم فکر کنم خشم تمامی اطرافیان برانگیخته میشود. چه مادرانی که خودپرستی آنها با نام خیر صلاح فرزند، زندگی فرزندانشان را تباه کرده است. اما این عمر دارد همین طور می گذرد. بخش دوم: بودن یا نبودن مسئله این است. خیام قرنها پیش از هملت این عبارت را گفته است: یا در پی نیستی و هستی گذرد؟ دغدغهی ما شده هستی و نیستی! نه قدر بودنمان را میدانیم و نه نبودنمان را مرحلهای از زندگی میانگاریم. برای همین شدهایم مرده پرست. میخواهیم جاودانه باشیم اما جاودانگی رویایی باستانی است که انسان همواره برایش تلاش میکند و برایش راه حلها و توجیهها اختراع میکند! با این وجود مرگ پایان زندگی است! همان خودپرستی انسان او را به سوی میل به جاودانه شدن میکشاند. خیام حکم نهایی صادر میکند! مرگ خط بر همه چیز میکشد پس بهترین راه حل مستی و خواب است! (یاد بخش اول بوف کور هدایت افتادم.) اما مگر میشود با این راه حل مسیر زندگی تا مرگ را طی کرد؟ چنبرهی فشارهای زندگی دردناک است! مستی و خواب یعنی بیاعتنایی! میشود بی اعتنا بود و بیاعتنا ماند به این همه گرسنگی و مرگ؟ به بیماریها و جنگها، به فقر و بزهکاری و… ؟ میشود خوابید و سبک از خواب برخاست وقتی هوای سنگین و آشفتهی بیداد، بیدادگری میکند؟ نمیتوانیم دنیا را تکان بدهیم اما میتوانیم همدلی کنیم و همدلی بیداری و هوشیاری میخواهد. همدلی رنج بردن و رنج کشیدن میخواهد. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 27 اردیبهشت1391ساعت 12:33 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
زن
به اعماق آینه بازگشته بود به روشنایی هفت صبح که مانند پودری نرم خطوط پیشانی اش را پر می کرد. به لاک به ماتیک به شیشه های کوچک عطرآگین که بر پوست مرطوبش گشوده می شدند. زن داشت به زیباترین جعد گیسوانش می رسید. میز صبحانه متروک ترین جزیره ی دنیا بود مگسی نیمه جان در فنجان سرد قهوه اش برمداری پوچ می چرخید. عباس صفاری |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 18 اردیبهشت1391ساعت 21:11 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش در باره ما درباره همه ما تنها از روی "حقیقت" قضاوت کنند!!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391ساعت 11:51 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
انسان ها در تنهایی آسیپ پذیر ترند |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 3 اردیبهشت1391ساعت 10:21 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
آن کس که به فریاد دلش بیدار نشود، به فریاد دیگران نیز بیدار نخواهد شد. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 19 فروردین1391ساعت 7:52 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
لاک پشت، پشتش سنگين بود و جادههاي دنيا طولاني. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390ساعت 10:44 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
مرداب به رود گفت :چه کردی که زلالی ؟! جواب داد :گذشتم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390ساعت 8:56 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
آن کسی باش که دوست داری، آنچه برایت مهم است بیان کن و هرگز به کلمات دیگران اجازه نده باعث تباهی و تغییر راهت شوند. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 3 اسفند1390ساعت 13:36 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
خانهام كو؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 11:17 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
کاش می شد...
اصلا چه می شد؟ یا چه نمی شد؟ بگذر، بگذریم کاش را بگذاریم و ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 12 بهمن1390ساعت 11:14 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
به زندگی گفتم: من با تو، هستم روی برگرداند. گفتم: با من باش. روی برگرداند. گفتم: تو را می خواهم. دوید. گفتم: برایت می کوشم. خندید. تلاش کردم، دویدم، رنج کشیدم او پوزخند زد. ایستاده بود کنج دیواری و نیش خندش پهنای صورتش را پوشانده بود. نگاهش کردم. برای با او بودن چه تکاپوها که نبود و نکردم. زندگی گریخت. من ماندم و اندوه بی ثمر بودن تلاش ها. حالا این جا در وسعت بی انتهای زیستنی خالی ایستاده ام مرگ در می زند منتظر است تا در را باز کنم. 21 آبان پل ستارخان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 18:41 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
پيش گفتار» اعتقاد به حجّت عصر يا منجي نهايي يك از اساسيترين وجوه اعتقادي اديان بزرگ الهي است كه در مباني تشيع دوازده امامي به آن تصریح شده است و اين امر با استناد به احاديثي از پيامبر اسلام، حضرت محمّد(ص)، در متون شيعه و سني اصالتي بيش از پيش مييابد؛ احاديثي كه جنبهي پيشگويانه دارند و نويد بخش آيندهاي روشن براي پيروان راستين دين اسلام و مذهب شيعهي دوازده امامي در هر عصري است. در معروفترين حديث كه راويان و پژوهشگران متعدد آن را بيان و تأييد نمودهاند حضرت محمد(ص) ميفرمايد: «از ولدان فاطمهي زهرا، امامي ظاهر خواهد شد كه نام او نام من، و صفات او صفات من است. وي عالم را بعد از آن كه ظلم و جور فراگرفته از عدل و داد پر خواهد كرد.» [ تاريخ جامع اديان/جان.بي.ناس؛ علي اصغر حكمت.- تهران:شركت انتشارات علمي و فرهنگي،1379.ص 768. ] اعتقاد به مصلح جهاني در ساير اديان پيش از اسلام نيز قابل ردگيري است. اين باور در هر آيين در واقع دريچهاي نويد بخش براي رسيدن به آيندهاي درخشان، فارغ از نابسامانيها و رنجهاي زندگي بشري است؛ دريچهاي كه به انسان انگيزهي تلاش ميدهد تا زمينهي ظهور آخرين مصلح و منجي جهان را فراهم نمايد. عهد عتيق و انجيل، هر كدام پيروان خود را به ظهور منجي پس از خود بشارت ميدهند. «و باز ياد آريد هنگامي كه عيساي مريم به بني اسرائيل گفت: همانا من رسول خدا به سوي شما هستم و حقّانيّت كتاب تورات كه مقابل من است تصديق ميكنم و نيز شما را مژده ميدهم كه بعد از من رسول بزرگواري كه نامش(در انجيل من) احمد است، بيايد. چون آن رسول با آيات و معجزات به سوي خلق آمد گفتند اين(معجزات و قرآن او) سِحري آشكار است.» [سورهي صف آيهي6] با رویکرد به نگرهها و آموزههای ادیان دیگر مانند آيين زرتشتي، درمییابیم که اميد به ظهور منجي و پايان يافتن سيطره اهريمن برجهان در این آیین نیز محور اندیشههای دینی است. در آیین زرتشتی آمده كه: «جهان در پايان هر يك از هزارهها جهاني است آگنده از همهي تباهيها، پريشانيها، جهان خرابي كه در آن همه كس و همه چيز راه نابودي ميپيمايند،
بيساماني، سيهروزي، نابرابري و نامردمي و ... گلوي همگان را ميفشارد. دنيايي كه تجسّم آن حتا در گمان آدمي نگنجد، چشم دوختن به ظهور نجاتبخشاني كه آمدنشان در دين وعده داده شده است و اين همه درهمي و گسيختگي از نشانههاي ظهور آنان است» [دانشنامه ايرانباستان/ هاشم رضي. تهران: سخن، 1381.ص 1301.] در ادیان الهی پیش از اسلام پیامبران، حضرت محمد(ص) را به عنوان منجي موعود معرفي ميکردند و آمدنش را به مردم بشارت ميدادند؛ اين امر بعد از حضرت محمد(ص)، به فرزندانش (كه از ذريهي دخترش فاطمه(س) و پسر عمويش حضرت علي(ع) هستند) به عنوان امام، به صورت امامت با ويژگي عصمت به ميراث ميرسد؛ اين مسأله در مذهب شيعهي دوازده امامي، با حضرت علي(ع) شروع و با نام حضرت مهدي منتظر(عج)، به عنوان امام غائب به خاتمه ميرسد كه ظهور او را مشتاقانش چشم به راه هستند. در مذهب شيعهي دوازده امامي «مسألهي انتظار حكومت حق و عدالت «مهدي» و قيام مصلح جهاني در واقع مركب از دو عنصر است؛ عنصر«نفي» و عنصر «اثبات». عنصر نفي، همان بيگانگي با وضع موجود و عنصر اثبات خواهان وضع بهتري بودن است.» [حكومت جهاني مهدي(عج)/ مكارم شيرازي.- قم: نسل جوان، 1388.ص 85.] اعتراض به هر وضعيت نابسامان و نفي آن، روشي براي آماده كردن زمينهي ظهور مصلح نهايي بشريت است و نشانمیدهد که روح كمالگراي انسان هم نوا با عصيان نسبت به ناهنجاريهاي جامعه، خواهان آرامش و صلح دائمي است. باور به مسألهي ظهور منجي موعود همانند باور به رستاخيز در شالودهي زيستي انسان تنيده شده است؛ و تبديل جهانِ پر از پليدي به دنيایي سراسر راستي و صفا پس از ظهور نجاتدهنده، يادآور تلاشهاي فلاسفه براي دستيابي به دنياي آرماني يا مدينهي فاضله است. روح كاوشگر انسان در جريان باور قدرتمندش به ظهور مصلح نهايي، ادبياتش را با بيان اين آرزو ميآرايد. قصههايي كه سينه به سينه نقل ميشوند همواره قهرماني را معرفي ميكنند كه با بديها ميجنگد و سرانجام پيروز ميشود. قهرمان قصهها زندگي سخت و فلاكتبار مردم را به زيستني شاد و خرم بدل مينمايد. وجود قهرمان نيكوييها در قصهها، آشكاركنندهي روح منجيطلب انسانِ باورمند به نابودي شرارتها و پيروزي نيكيهاست. قهرمان قصهها همواره در سختترين مواقع ميآيد؛ اين موقعيتهاي سخت و ناهنجار اشارهاي به دنياي آخرالزمان است كه در آن زمينهي ظهور مصلح نيز فراهم ميشود تا جهان آرماني انسان را به او هديه كند. رايجترين رفتار در فراخواني منجي آخرالزمان، نيايش است كه گاه به صورت دعاهاي شبانه و گاه به صورت زبان شعر بروز مينمايد. در زبور مانوي، عيسا به عنوان منجي با سرودي فراخواني ميشود: اكنون تو را فراخوانم روحم غرقه در اندوه است بُوَد كه بر من ترحّم كني چه، نيروهاي آسمان و زمين / خواهند كه مرا غرقه كنند، اي عيسا» [زبور مانوي/ سي.آر.سي.آلبري؛ ابوالقاسم اسماعيلپور.- تهران: فكر روز، 1375.ص 143.] چنين تفكّري همچنان ادامه مييابد تا جايي كه حافظِ لسانالغيب ميفرمايد: «اي پادشـــــه خوبان داد از غم تنهايي دل بيتو به جان آمد وقت است كه بازآيي» در هر دو مورد ياد شده غيبت منجي، پديدآورندهي اندوهي در جان و روان انسان منتظر است. انساني كه ديگر تاب فراق از دست داده و ميخواهد هر چه زودتر، مصلح نهايي ظهور كند. «مشتاقي و مهجوري دور از تو چنانم كرد كز دست بخواهد شد پاياب شكيبايي» حافظ در اشعار شاعران پارسيزبان از گذشته تاكنون مضمون انتظار همراه ساير موارد وابسته به آن همچون جهان پر از ظلم و بدي و آماده براي قيام مصلح نهايي به كرّات ديده ميشود. «جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روي موسي عمــرانم آرزوست» مولوی مكارم شيرازي نيز تصريح ميكند: «نخستين نشانهاي كه با مشاهدهي آن ميتوان نزديك شدن هر انقلابي ـ از جمله اين انقلاب بزرگ را ـ پيشبيني كرد گسترش ظلم و جور و فساد و تجاوز به حقوق دگران و انواع مفاسد اجتماعي و انحرافات اخلاقي است كه خود عامل توسعهي فساد در جامعه است. به هر حال اين موضوع در بسياري از روايات اسلامي تحت عنوان«كماملئت ظلماً و جوراً» همانگونه كه جهان از ظلم و جور پر شده باشد، آمده است.» [حكومت جهاني مهدي(عج)/ مكارم شيرازي.- قم : نسل جوان، 1388. ص 161/160.] بنابراين وجود منجي در ميان باورمندانش خدشه ناپذير است. «پنهان ز ديدهها و همه ديدهها ازوست آن آشكــار صنعت پنهـــانم آرزوست.» مولوی مولانا متناقض نمای «آشكار صنعت پنهان» را يادآوري ميكند و آرزويش را دارد.وجود غايب حاضر منجي نهايي، انسان باورمند را به جستجويش وا ميدارد تا شايد او را به نشانهاي دريابد. «دي شيخ با چراغ همي گشت گرد شهر كز ديــو و دد ملولم و انسانـم آرزوست.» مولوي مفاهيم غيبت، انتظار و ظهور نجات دهندهاي كه جهان را پر از صلح و دوستي ميكند به صور مختلف در زبان شاعران به تصوير كشيده ميشود. «روزي خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد. در رگها نور خواهم ريخت. و صدا درخواهم داد: «اي سبدهاتان پر خواب! سيب آوردم، سيب سرخ خورشيد.» [ هشت كتاب سهراب سپهري:1373.صص 339-338] در اينگونه اشعار، با برشمردن ويژگيهاي آمدن منجي نهايي، بر باور يقيني ظهور منجي و انقلاب انساني او تأكيد ميكند؛ مصلحي كه آمدنش با سعادتي جاودانه همراه است. «خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد. زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد. كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ دورهگردي خواهم شد، كوچهها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آي شبنم، شبنم، شبنم/ رهگذاري خواهد گفت راستي را، شب تاريكيست كهكشاني خواهم دادش./ روي پل دختركي بيپاست، دب اكبر را برگردن او خواهم آويخت.» [همان،ص 339] نشانههاي موجود در شعر، نويد دهندهي پديد آمدن جهاني سرشار از دوستي و محبت است كه با آمدن حضرت مهدي آخرالزمان(عج) به وقوع خواهد پيوست. اين نشانههاي اعلام شده در زبان شعر ميتوانند از حالت معنوي «در رگها نور خواهم ريخت»، رنگي كاملاً زميني و برابر با نيازهاي روزمرهي زندگي هر فرد بگيرند. در اين شكل بيان، منجي نهايي شكاف طبقاتي جامعه را از بين ميبرد و ميان همهي افراد اجتماع تساوي برقرار ميكند. آن روز زندگی شکوهمند است. و شاعر براي نشان دادن شكوه ظهور منجي، آخرين پيام را اعلام ميكند: «آشتي خواهم داد. آشنا خواهم كرد. راه خواهم رفت نور خواهم خورد دوست خواهم داشت.» [ هشت كتاب سهراب سپهري/ صص 341-340] و شاعری دیگر شکوه آن روز را به تصویر میکشد: «آن روز پرواز دست های صمیمی در جستجوی دوست آغاز میشود. روز وفور لبخند لبخند بیمضایقه چشمها آن روز بیچشمداشت بودن لبخند قانون مهربانی است.» [آینههای ناگهان، قیصر امینپور/ صص14-11] به اين ترتيب زبان شعر هم مؤكّد بر زبان دين ميشود و يادآور اصل انتظار به مخاطبانش ميگردد. اما این دنیای آرمانی پر شکوه پس از جهانی سراسر زشتخویی پدید میآید. دنیای پس از ظهور تمامی مظاهر نابسامان دوران پیشین را از بین می برد. آن روز، روزی است که «ما دوباره كبوترهايمان را پيدا خواهيم كرد و مهرباني دست زيبايي را خواهد گرفت.» «پروانههای خشک شده، آن روز پرواز میکنند/ از لای برگهای کتاب شعر و خواب در دهان مسلسلها/ خمیازه میکشد.» مهرباني، عشق، برادري و دوستي، ارزشهاي رايج در دنياي پس از ظهور حضرت ولي عصر(عج) است و وقتي اين جامعهي آرماني به وقوع بپيوندد «معناي هر سخن دوست داشتن است.» [آینههای ناگهان، قیصر امینپور/ صص14-11] «در جامعهي مطلوب: رادي، راستي، آشتي و بيكيني رواج كامل يافته است. مردم به رستگاري روان، بيش از تن گرايش دارند، تا بدانجا كه تن رها كردهاند و تنها شادي روان را ميجويند و بس. از نيرنگها و حيلهها اثري نيست و صافي، سلامت و صداقت جاي ناپاكيها را گرفته است و به تعبير برخي، گرگ زمان سپري شده، ميش زمان در رسيده است. غم در دل كسي راه ندارد. آدميان به شادي و خوشي ميزيند، زمانه بی اندوه است. روانها شاد و دلها مالامال از مهرباني.» [دانشنامه ايرانباستان/ هاشم رضي.- تهران: سخن، 1381. ص 1313.] در راستاي اميد به دنياي شكوهمند پس از ظهور، اهميت انتظار دو چندان ميشود و شاعران نيز، اين مهم را دريافتهاند: « و من آن روز را انتظار ميكشم حتا روزي كه ديگر نباشم.» [هواي تازه، صص 183-182] |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر1390ساعت 11:30 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
جماعت من دیگه حوصله ندارم به خوب امید و از بد گله ندارم. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 5 شهریور1390ساعت 9:30 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
||
|
|
|||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 10 مرداد1390ساعت 12:14 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
|||
|
|
|
|
|
کدو از هر نوعی کدو، کدو است؛ حالا از هر نوعی، فرقی ندارد. تنبل، حلوایی، سبز…، فرقی هم نمیکند که چه خوراکی از کدو درست شود، کدو پلو یا خورش کدو. آن طعم لزج و شیرین کدو فراموش نشدنی است! طعمی که در نیمهی خرداد ماه ده سالگیام برای همیشه در دهانام تثبیت شد. زیر برگهای پهن انجیر که بر ایوان سایه میانداختند، نشسته بودم. سایهای سبز آمیخته با نور خورشید که با کلمات تاریخ مدنی بازی میکرد و نوک انگشتهای پایام را قلقلک میداد. تاریخ مدنی جلوی چشمام بود و بلند بلند کلماتاش را تکرار میکردم تا مادر که در آشپزخانه بود و داشت ناهار درست میکرد، صدایام را بشنود. برگ انجیر با کلمههای کتاب بازی میکرد، کلمات تاریخ مدنی در سایهی برگ میچرخیدند. صدای شیر آب ظرفشویی حتماً صدای مرا گنگ میکرد امّا همین که مادر میشنید، دارم درس میخوانم کافی بود. از بلند خواندن کتاب بدم میآمد امّا مادر وادارم میکرد که بلند بلند درس بخوانم تا او بشنود و نگوید: - تنبلِ بیعرضه چرا درس نمیخونی؟ کلمات از دهانام بیرون میپریدند. اما من هرگز از آن کلمات پرّان چیزی نمیفهمیدم، با این حال از شنیدن حرفهای مداوم و بیوقفهی درس بخون، درس بخون راحت میشدم. صدایی که مثل تیک تاک ساعت یکنواخت و آزار دهنده بود. به برگهای انجیر نگاه کردم و پرسیدم: - مگه من درس نمیخونم؟ برگ انجیر به من لبخندی میزد و میگفت: تو باهوشی گفتم: نیستم، مامانم میگه من دل به درس نمیدم ولی من نمرههام بیسته! برگ انجیر آرام خودش را تکان میداد. پرسیدم: من چه جوری درس بخونم؟ برگ انجیر باز تکان خورد، من چشمانام را روی کلمات ثابت کردم تا با قبیلههای انسا نهای اوّلیّه خو بگیرد و از آن جا به سه قوای مقنّنه، مجریه و قضاییه برود تا دستهای نمایندگان مجلس را ببینم که مثل ما بچه مدرسهایها بالا رفته است که به سؤال معلمشان جواب بدهند؛ آنها روی صندلی مخمل قرمز مینشستند و ما روی نیمکتهای چوبی سفت و ناهموار. دهانام بیهیچ احساسی کلمات را میانداخت. مادرم عادت داشت موقع ظرف شستن و جارو کردن حرف بزند و همیشه هم در حرفهایاش من بیعرضه بودم که دوست نداشتم اتاق را جارو کنم، که دخترهای ده ساله شوهر میکردند و من حتا یک استکان هم نمیشستم. همیشه میگفت: مردم شانس دارن، دختراشون عرضه دارن، کارِ خونه، درس و مشق، شوهر میکنن حالا بچهی من … آن دخترهای ده ساله را که شوهر میکردند، من هرگز ندیدم! بچههای کلاس ما حتا کلاس پنجمیها هم شوهر نکرده بودند! به برگ انجیر گفتم: مامانم میخواد من شوهر کنم؟ برگ انجیر چیزی نگفت امّا رنگاش کمی تیرهتر شد. گفتم: یعنی عروس بشم؟ مکث کردم و به خودم نگاه کردم و تنام را دست کشیدم. نور خورشید از لبهی برگها رد می شد و روی دستهایام میافتاد، صفحهی تاریخ مدنی را روشن کرده بود. گفتم: عروسایی که من دیدم قدّشون بلند بود، سینهاشون هم صاف نبود مثل من آن نیم روز خرداد ماه ده سالگیام فهمیدم از این که نمیتوانم شوهر کنم مادر دوستم ندارد. به برگ انجیر گفتم: باید برم مدرسه، میخوام ناهار بخورم، تا غروب … برگ انجیر آرام تکان خورد، تاریخ مدنی را بستم و مانتو شلوار سورمهای مدرسهام را پوشیدم. گفتم: مامان می خوام برم مدرسه - بشین، الآن ناهارتو میآرم - ناهار چیه؟ ناگهان بویی داغ و چسبنده، بویی لغزنده و تلخ از آشپزخانه بیرون جهید. فریاد زدم: من نمیخورم. مادر بشقاب غذا در دست آمد. رویام را برگرداندم. - دوست ندارم، نمیخوام صورت مادر سرخ بود. - کدوم مادره برا بچههاش غذا درست کنه؟ عوض دستت درد نکنه این طوری جوابمو میدی؟ مادرای مردم کوفت هم به بچههاشون نمی دن می گن درست کنین بخورین … برگ انجیر میدانست که من میخواهم وقتی قدّم بلند شد و سینهام هم دیگر صاف نبود، آن وقت کدو بخورم. در آن ده سالگی حتا بوی دور خورش کدو حالام را به هم میزد، فرقی نمیکرد چه کدویی باشد: حلوایی، تنبل، سبز ، … گفت: بخور مادر عرق کرده بود، پیشانیاش چین افتاده بود. گفتم: میخوام برم مدرسه گفت: تا به خوردت ندم نمیذارم بری لبخندی زد که با اخمهایاش و چین میان دو ابرویاش و صورت سرخاش جور درنمیآمد. - کدو هوشو زیاد میکنه شاید من باهوش نبودم، مامان این طور میگفت امّا حاضر هم نبودم کدو بخورم - سیرم - تو چیزی نخوردی بشقاب را روی سایهی برگ انجیر گذاشت. من کنار سایه کز کردم. آمد شانهام ر ا چسبید و مرا به وسط ایوان کشاند، گوشهی لبهایاش کف کرده بود. - باید بخوری جیغ کشیدم به برگ انجیر التماس کردم کمکام کند، برگ انجیر چشمهایاش را بست. من اشکاش را دیدم که از گوشهی چشماش چکید. مادر مرا به پشت روی زمین خواباند، روی پاهایام نشست و زانوهایاش را روی دستهایام گذاشت، چشمهایام را بستم، داغیِ خورشید به وسط پیشانیام میخورد، حالا نه صدای فریاد مردم قبیلهها بود و نه فریاد نمایندگان مجلس! من جیغ میکشیدم و سرم را میچرخاندم. طعم شور اشک را احساس کردم که با چیزی لزج و شیرین که بویی تلخ و سوخته داشت، آمیخته شد؛ آن را تف کردم ناگهان نفس کشیدن سخت شد، دماغام لای انگشتهای مادر بود، تا دهانام را باز کردم که نفس بکشم کوهی از خورش کدو توی حلقام فرو رفت، قاشق قاشق، پی در پی میآمد و من از دهانام آن را بیرون میریختم؛ بالا آوردم هرچه را در شکمام بود بالا آوردم، حتا نان و پنیر صبحانه را! چشمهایام بسته بود. دست و پا و بینیام آزاد شد؛ روی چهار دست و پا نشستم و عق زدم، هی عق زدم؛ دیگر عقهایام خشک بود امّا من دلام میخواست عق بزنم. کدوها در سرم میچرخیدند: حلوایی، تنبل، سبز، قلیانی و هرچه کدوی دیگر… عالمه میرشفیعی
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 21 خرداد1390ساعت 13:56 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
از تظاهر تا واقعیت امروز مثل پنج شنبه های دیگر در جمعی حاضر شدم (البته به دلایل اخلاقی و حفظ حرمت آن جمع نمی توانم نام این نوع مراسم مذهبی و مکان برگزاریش را بگویم.) در این جمع افراد معتقد و شاید هم غیر معتقد حاضر باشند اما مسئله این جاست که بوی تظاهر در این جا بیداد می کند (از افراد معتقد پوزش می خواهم.) افرادی هستند که تظاهر از رفتارشان بیداد می کنند تا به این وسیله ارتقا شغلی و موفقیت های دیگر را به دست آورند و هم چنین این امتیاز را داشته باشند که دیگران را خراب کنند و به ان ها به دلایل شخصی تهمت بزنند. داشتم فکر می کردم که از تظاهر تا واقعیت به اندازه ی تار مویی هم فاصله نیست. تظاهر را ویژگی ناپسندی می دانم که متاسفانه این افراد دارای وجهه ی اجتماعی می شوند اگرچه افراد محبوبی نیستند اما ترس و بی اعتمادی را به وجود می آورند کینه و اختلاف و تنش های روانی را موجب می شوند و در نهایت با وسیله ی تظاهر اهداف شان را پیش می برند و دیگران را له می کنند. بهتر است دیگر ادامه ندهم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 8 اردیبهشت1390ساعت 8:21 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
دو روی یک سکه سریال کره ای «به سوی بهشت» (The stairway to heaven)از جمله سریال های کره ای پر بیننده در ایران است. فیلمی سراسر عاطفه و تأثر. این فیلم از تم سیندرلایی برخوردار است. پدری ثروتمند،نامادری بدجنس، خودخواه و ظاهرفریب. دوست پسری بسیار مهربان - پروتمند و عاشق جایگزین شاهزاده ی سیندرلا. اما این بارسیندرلا (هان جونگ سو) درگیر یک نامادری و دو ناخواهری کینه توز نیست ! این بار او قربانی عشق و نفرت می شود. ناخواهری از شدت کینه و برای به دست آوردن شاهزاده ی سیندرلا (چان سونگ جو) به عمد با او تصادف می کند، جونگ سو حافظه اش را از دست می دهد و نابرادری از شدت عشق به او، هویتی جدید برایش می سازد و اور ا در محدوده کنترلش قرار می دهد. کشش و جذابیت فیلم در چگونگی رخ دادها و رفتار شخصیت هاست اگرچه در رفتارها، چه خوبی و چه بدی بسیار اغراق شده است. تعلیق اساس این سریال می باشد و تماشاگر را دنبال خود می کشاند. فیلم، مخاطب را دچار هیجان و رقّت قلب می کند؛ در او نفرت می زاید و کینه نسبت به عشق نابرادری تولید می کند. گسترش سریال بر اطناب روایت به صورت تکرار رفتارها و وقایع مشابه و یادآوری گذشته قرار دارد تا هم تاثر عاطفی را در تماشاگر پایدار نگاه دارد و هم سریال را تا بیست قسمت برساند.
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 5 اسفند1389ساعت 8:4 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
پنجره ها را باز کنید هوای تازه می خواهیم
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 1 اسفند1389ساعت 12:42 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
«درختان به زمین تکیه می کنند و من و تو به هم.» |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 20 بهمن1389ساعت 13:39 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
این بار نه از داوری نه از نقد و از دنیای هنر می گویم رنج انسان در این هستی بسیار است و نفس کشیدن سخت است سخت ! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 10:47 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
داوری ما…!!! داور جشنوارهی سالانهی (…) بودم. بخش اول ویژهی پیشکسوتان شعر استان بود. شعرها، نظمها و سرودهها خوانده شد که بعضیشان واقعاً شعر بود و برخی هم فقط ساختههایی بود در قالب قصیده با اندیشهای شاید مربوط به دورهی محتشم کاشانی و قبل از آن. شعری در بخش پیشکسوتان، شعری بود با فرمی زیبا و انسجام در زبان و اندیشه؛ اما فقط یک شعر این قدر خوش بود و شعر بود!!! بخش دوم، ویژهی شاعران و سرایندگان جوان بود. بخشی که شعرها به داوری گذاشته شد. داوران به جایگاه فراخوانده شدند. تمام شاعران جوان حاضر در جشنواره، برای شرکت در مسابقه و مورد داوری قرار گرفتن اعلام آمادگی کردند. میان داوران اما هیچ هماهنگی نبود. جدول تنظیم شدهام را در اختیارشان قرار دادم، اما نپذیرفتند و خودشان هم هیچ معیاری جهت اشتراک نظرها نداشتند. کوتاه آمدم! آنها 4 مرد بودند و هر کدامشان هم روابط شخصی قویای با مسئول جشنواره داشتند و هم یک نفر هم یک پست استانی داشت. اما واقعاً آقایان داور در چه فضای فکریای بودند؟ در انتها و پس از اعلام نتایج مشخص میشود! مجری هر بار نام دو شاعر جوان را میخواند و آنها پشت تریبون حاضر میشدند و با اشتیاق شعر میخواندند. و من فکر میکردم داور نباید احساساتاش، عقایدش و روابطش را در داوری دخالت دهد، اگر یکی را تشویق کرده باید همه را تشویق کند و اگر به یکی لبخند زده باید به همه لبخند بزند. رفتار داور باید کاملاً بیطرفانه باشد. اما آیا دیگر داوران هم چنین، میاندیشیدند؟ در طول زمان خواندن شعرها و داوری کردن، یکی از داورها با حرکات صورت و تکانهای سر موضعاش را نشان میداد و همین حرکات جهت فکری و احساسی و شخصیاش را آشکار میکرد! داور دیگر نه به شعرها بلکه به پوشش ظاهر و نوع آرایش دختران رأی میداد و امتیازاتاش بر مبنای کوتاهی دامن مانتوها و غلظت آرایش و تمایل ایشان در برقراری ارتباط با آنها بود. سه نفر باقی ماندیم که معیارهای زیباییشناسی متفاوتی داشتیم که میتوانست رأیها را بشکند و کفهی ترازوی داوری را به سمت آنها سنگینتر کند! اشعار زیادی خوانده شد. داوران گرد هم آمدیم و به شور نشستیم. نداشتن معیارهای مشترک زیباییشناسی سبب شد تا 3 داور جز در مورد نفر اول در سایر موارد اتّفاق نظر نداشته باشند، در حالی که 2 داور دیگر در 1 مورد اتّفاق نظر داشتند پس جز در انتخاب نفر اول، 2 انتخاب دیگر فاقد صلاحیت علمی و ادبی بود. اگر چه نفر دوم هم از میان رأی 3 داور نخست برخاست اما نفر سوم در میان لیست 3 داور قرار نداشت و 2 رأی آورد که در فهرست آن 2 داور مذکور بود. نفر سوم در خواندن شعرش دچار تپق شدید شد، ترانهاش از نظر وزن بسیار مشکل داشت و از نظر زبانی فاقد انسجام بود! اما آن چه مطرح بود برقراری روابطی شخصی و خاص بود با دختری که موقع خواندن شعر دگمههای مانتوی کوتاهش باز بود و ناف عریاناش در معرض دید قرار داشت. اعلام نام نفر سوم روحیهی حساس و لطیف دختران و پسران دیگر را درهم شکست. من حتا هنگام داوری به چهرهها نگاه نمیکردم و فقط به صدای شعر خواندنها گوش میکردم و حتا نمیدانستم هر اسم به کدام چهره تعلّق دارد. حالا چگونه میتوان این رفتارها را بررسی کرد؟ از چه دیدگاهی باید به این قضایا نگاه کرد؟ در میان آن جوانها شعرهایی بود که جرقههایی از شعر ناب بودندکه میتوانند در صورت یافتن مسیری درست و آموزشی مستمر به شاعرانی مطرح بدل شوند. با انتخاب نفر سوم و تا حدودی نفر دوم، به احساس صاف و پر از امید و شوق آنان صدمهای وارد شده که آگاه شدنشان بر ماهیت قضیه، شاید ممکن نباشد. اگر داورها معیارهای مشترک با امتیازهایی مشخص داشتند، قادر به توضیح معیارها و حتا اعلام امتیازها بودند و سره از ناسره قابل تشخیصتر بود و حتا هر شاعر جوان میتوانست از هر یک از داورها در مورد عناصر شعرش و ضعف و قوتهایاش بپرسد. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 14 آذر1389ساعت 10:24 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
«مرد همیشه مرد است.» «مرد همیشه مرد است، چه شوی زنی باشد، چه پدر او و یا پسرش» چنین می گفت مادرم. من رؤیا زده می گفتم: مرد گاهی می تواند معشوقی باشد . مادرم به تندی پاسخ می داد: «اما هر معشوقی مردی ست » راتی ساکسنا بانوی شاعر هندی راتی به معنای عشق است.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 آبان1389ساعت 13:5 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
در دسامبر ۱۹۱۷ ما همه چیز را به خاطر عشق از دست دادیم یکی به اراده ی مردم غارت شد و دیگری به دست خود مردم. اوسیپ امیلیویچ ماندلشتام ترجمه: عبدالله کوثری |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 28 مهر1389ساعت 9:36 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
شورش فریدون درفش کاویانی در شاهنامه کاوه پس از آن که چرم پیشبندش را بر سر نیزه میزند مردم هم به دنبالاش راه میافتند. بدان بیبها سزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست و همگی به دنبال فریدون میروند. بیامد به درگاه سالار نو بدیدندش آن جا و برخاست غو فریدون هم چرمِ روی نیزه را با دیبا و گوهر میآرایدو از آن پارچههای سرخ و زرد و بنفش آویزان میکند و آن را درفش کاویانی میخواند. از آن پس هر آن کس که بگرفت گاه به شاهی به سر برنهادی کلاه بر آن بیبها چرم آهنگران برآویختی نو به نو گوهران ز دیبای پر مایه و پرنیان بر آن گونه شد اختر کاویان که اندر شب تیره خورشید بود جهان را ازو دل پر امید بود پس از این ماجرا، فریدون نزد مادر میآید و مادر میگوید: به یزدان همیگفت زنهار من سپردم تو را ای جهاندار من بگردان ز جاناش بد جادوان بپرداز گیتی ز نابخردان فریدون دو برادر به نامهای کیانوش و پرمایه دارد که از او بزرگترند. فریدون در بارهی هدفاش به آنها میگوید: که گردون نگردد به جز بر بهی به ما بازگردد کلاه کئی آن گاه فریدون به آنها دستور میدهد که همهی آهنگران را به نزدش فرا بخوانند. او الگوی گرزی گاو سر را بر خاک میکشد و از آهنگران میخواهد که این گرز را برایاش بسازند. پس از تحویل گرزه گاوسر به فریدون، او به آنها امید رهایی از ستم ضحاک را میدهد. روز خرداد (روز ششم ماه) فریدون برای کینجویی پدر و نابودی ضحاک همراه سپاهاش حرکت میکند. از البرز کوه به سمت بابِل و اروند میرود. اروند رود را فردوسی چنین میگوید: اگر پهلوانی ندانی زبان به تازی تو اروند را دجله خوان. فریدون به اروند رود میرسد و از رودبانان میخواهد که کشتی بر آب بیندازند و سپاهاش را از آب بگذرانند. اما نگهبان فرمان ضحاک را یادآوری میکند: که مگذار یک پشه را، تا نخست جوازی بیابی و مُهری درست فریدون از این پاسخ خشمگین میشود؛ پس بر اسب مینشیند و به آب میزند و سپاهیان هم به دنبالاش. و به سوی شهر و کاخ ضحاک می روند. که ایوانش برتر ز کیوان نمود که گفتی ستاره بخواهد بود بدانست کان خانه اژدهاست که جای بزرگی و بهاست فریدون به نگهبانان کاخ حمله میبرد: کس از روزبانان به در بر نماند فریدون، جهان آفرین را بخواند ضحاک طلسمی بر بلندای کاخ گذاشته بود، فریدون آن را برداشت و دید که نام خدا بر آن نیست پس طلسم را از بین میبرد و تمامی دیوان و جادو پرستان را نابود میکند و سپس بر تخت ضحاک مینشیند. دستور میدهد ارنواز و شهرناز را از شبستان بیرون آورند و تن و روانشان را از آلودگی پاک کنند. آن گاه این دو دختر سپاس فریدون را میگویند و میپرسند تو چه کسی هستی که جرأت حمله به این جا را داشتی؟ و به این جا آمدی؟ فریدون میگوید: من پسر آبتین هستم و سپس ماجرای زندگیاش را می گوید و آن گاه هدفاش را افشا میکند: سرش را بدین گرزهی گاو چهر بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر ارنواز او را میشناسد و میگوید تو فریدون هستی! کجا هوش ضحاک بر دست تست گشاد جهان بر کمر بست تست ارنواز و شهرناز میگویند که ضحاک به هندوستان رفته تا از طریق جادو تو را نابود کند. ضحاک خون مردمان را میریزد، چون او میداند که تو باعث سقوطش میشوی؛ تاشاید فال اخترشناسان را تغییر دهد، مارهای کتفاش هم او را عذاب میدهند و … این ماجرا ادامه دارد.
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 1 شهریور1389ساعت 12:9 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
ضحاک مردی مرداس نام بود فرمانروای سرزمین تازیان و نیزه وران. که مرداس نام گرانمایه بود به داد و دهش برترین پایه بود مرداس، پسری داشت ضحاک نام که به پهلوی بیوراسپش به معنای دارنده ی ده هزار اسپ، می گفتند. پسر بد مر این پاکدل را یکی کش از مهـر بهره نبود اندکـی جهانجوی را نام ضحاک بود دلیر و سبکسار و ناپاک بود. ضحاک با همدستی ابلیس برای رسیدن به تاج و تخت شاهی، پدر را به چاهی سرنگون میکند. و مرداس: به چاه اندر افتاد و بشکست پست شد آن نیکدل مرد یزدانپرست. فردوسی دربارهی عمل ضحاک و پدرکشیاش میگوید: که فرزند بد گر شود نرّه شیر به خون پدر هم نباشد دلیر مگر در نهاناش سخن دیگرست پژوهنده را راز با مادر است. و ضحاک پادشاه تازیان میشود. آنگاه ابلیس آشپز ضحاک میشود آشپزی ابلیس برای ضحاک: خورش زردهی خایه دادش نخست بدان داشتش یک زمان تندرست خورشها ز کبک و تــذرو سپیـد بسازید و آمــد دلــی پر امیـــد سیم روز خوان را به مرغ و بره بیاراستش گونـهگون یکســـره به روز چهارم چو بنهاد خوان خورش ساخت از پشت گاو جوان بدو اندرون زعـفران و گلاب همان سالخورده می و مشک ناب پس از بوسهی ابلیس بر شانه های ضحاک ـ که هدیهی شاه به وی بود ـ دو مار سیاه از شانههایاش میرویند که هر چهقدر آنها را قطع میکنند باز همانند گیاهی از شانههایاش میرویند. چو شاخ درخت آن دو مار سیاه برآمد دگر باره از کتف شاه چارهی آرام گرفتن مارها به راهنمایی ابلیس که اینک به شکل پزشکی بر ضحاک ظاهر شده بود، خورانیدن مغز دو مرد جوان به آنهاست. در همین زمان در ایران، جمشید سقوط کرده و حکومت ملوکالطوایفی جریان دارد. پدید آمد از هر سویی خسروی یکی نامجوی زهر پهلویی بنابراین ایرانیان برای رهای از نابسامانی به سوی ضحاک میروند: سواران ایران همه شاه جوی نهادند یکسر به ضحاک روی به شاهی برو آفرین خواندند ورا شاه ایران زمین خواندند. ضحاک پادشاه ایران می شود… از مغز جوانان ایرانی ماراناش را تغذیه میکند و صد سال پس از حکومتاش جمشید را یافته و او را با ارّه دو نیم میکند و شهرناز و ارنواز دختران جمشید را به شبستاناش میآورد. دو آشپز ضحاک به نامهای ارمایل و گرمایل از هر دو جوان یکی را برگزیده و پنهانی به کوه میفرستند که نژاد کردها از اینان است. ضحاک در سال نهصد و شصتام حکومتاش خواب میبیند که سه برادر به قصرش وارد شدند و کوچکترین برادر: دمان پیش ضحاک رفتی به جنگ نهادی به گردن برش پالهنگ همــی تاختی تا دمـاوند کـــوه کشان و دوان از پس اندر گروه ارنواز به ضحاک پیشنهاد میکند که مؤبدان را برای تعبیر خواب فرا بخواند. مؤبدان پس از امان گرفتن از ضحاک، میگویند پسری از آبتین به دنیا خواهد آمد که با گرزهی گاوسار تو را سرنگون خواهد کرد از این جهت که در زمان ضحاک آیین فرزانگان پنهان و کار دیوان آشکار گشتهبود.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 خرداد1389ساعت 7:35 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
(جمشید در شاهنامه) جمشید فرزند تهمورث دیوبند پس از پدر بر تخت شاهی مینشیند. گرانمایه جمشید فرزند او کمر بست یک دل پر از پند او بر آمد بر آن تخت فرخ پدر به رسم کیان بر سرش تاج زر جمشید در اساطیر ایرانی پادشاهی قدرتمند است. وی در شاهنامه پدید آورندهی تمدن و مراحل پیشرفت آن است. ایجاد و کامل کردن هر مرحلهی تمدن 50 سال طول میکشد. مراحل تمدن جمشید در شاهنامه: 1. مردمان جهان، بندگی و اطاعت جمشید را پذیرفتند. (تک شاهی و قدرت مطلقه) 2. بندگی و اطاعت دیو و مرغ و پری از جمشید (طبیعت و هستی سر به اقتدار شاهی مینهند.) 3. به دست گرفتن اختیارات دنیوی و معنوی مردمان. منم گفت با فرّهی ایزدی همام شهریاری همام موبدی 4. ایجاد سلاحهای جنگی و لشگر (سپاهی). نخست آلت جنگ را دست برد در نام جستن به گردان سپرد به فـرّ کئی نرم کرد آهنـــا چو خود و زره کرد و چون جوشنا چو خفتان و تیغ و چو برگستوان همه کرد پیدا به روشن روان 5. تهیه پوشاک. الف) رشتن ب) تافتن ج) بافتن د) شستن ه) دوختن دگر پنجه اندیشهی جامه کرد که پوشند هنگام ننگ و نبرد ز کتّــان و ابریشم و موی قـز قصـب کرد پرمایه و دیبا خز 6. طبقهبندی جامعه. الف) کاتوزیان (موبدان ـ روحانیان ) ب)نیساریان (لشکریان) ج)بسودی (کشاورزان) د) اهتوخوشی (صنعتگران) 7. ایجاد مرز و محدوده برای هر طبقهی اجتماعی 8. جستوجوی معادن. ز خارا گهر جست یک روزگار همی کرد ازو روشنی خواستار 9. ایجاد عطرها و بوهای خوش. دگر بویهای خوش آورد باز که دارند مردم به بویاش نیاز [بان، کافور، مشک، عود، عنبر و گلاب از انواع بوهای خوش بودند.] 10. پزشکی. پزشکی و درمان هر دردمند در تندرستی و راه گزند 11. دریانوردی. [سیر و سیاحت و کشورگشایی] 12. ساختن تخت سلطنت. دیوان این تخت کیانی را بر پای داشتند. به فرّ کیانی یکی تخت ساخت چه مایه بدو گهر اندر نشاخت جمشید پس از پایان یافتن ساختن تخت، در روز هرمزد (روز اول هر ماه در تقویم ایرانی) از ماه فروردین بر آن سوار میشود و به آسمان میرود که در شاهنامه این روز «نوروز» یا «روز نو» نامیده شدهاست. سر سال نو هرمزد فرودین بر آسوده از رنج روی زمین 30 سال از این روز میگذرد و نه رنج و نه بیماری و نه پیری و نه مرگ است تا آنکه جمشید دچار غرور و خودبینی میشود. یکایک به تخت مهی بنگرید به گیتی جز از خویشتن را ندید منی کرد آن شاه یزدان شناس ز یزدان بپیچید و شد ناسپاس فردوسی علّت تکبّر و خودبینی جمشید را چنین میگوید: هنر در جهان از من آمد پدید چو من نامور، تخت شاهی ندید خور و خواب و آرامتان از من است همان کوشش و کامتان از من است بزرگی و دیهیم شاهی مراست که گوید که جز من کسی پادشاست با اعلام این معانی، فرّ ایزدی (عامل شکوه، بزرگی، قدرت و سرافرازی) از جمشید جدا میشود. به جمشید بر تیرهگون گشت روز همی کاست آن فرّ گیتی فروز • پس از این ماجرای ضحّاک آغاز میشود. جمشید به کرانهی دریای چین میگریزد و در قلعهای پنهان میشود. پس از جمشید سر فصل تازهای در اساطیر ایران آغاز میشود که عصر ضحّاک ماردوش و وقایع دوران اوست. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 18 اردیبهشت1389ساعت 11:36 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
هنر خوار شد جادوی ارجمند
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 22 فروردین1389ساعت 10:54 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
انکار و توجیه بیش از آن که متقاعد کردن دیگران باشد دروغ به خوبیشتن است. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 اسفند1388ساعت 13:18 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
|
عبید زاکانی گوید: مسخرگی و قوّادی و دف زنی و غمّازی و گواهی به دروغ دادن و دین به دنیا فروختن و کفران نعمت پیشه سازید تا پیش بزرگان عزیز باشید و از عمر برخوردار گردید. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 9:54 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 27 دی1388ساعت 12:45 توسط عالمه میرشفیعی
|
|
||